فراتر از خبر
خانه | جهادي | یک سکانس از جهادی
یک سکانس از جهادی

یک سکانس از جهادی

این داستان رو یادم رفته بود که امروز به مناسبتی یادم افتاد…

بعد از زلزله سال گذشته آذربایجان که به لطف خدا و دوست عزیزی ، قسمت شد بریم ؛ توی روستای هولان که بودیم ، داشتم گشت میزدم که به جوون تقریبا هم سن و سال خودم برخوردم. بعد از احوال پرسی و اینا منو برد کنار خونشون که تخریب شده بود. بعد با هیجان خاصی داشت راجع به درخت سیبی که تو خونشون بود توضیح می داد. می گفت خودم اونو کاشتم و الآن داره ثمره میده… و با ناراحتی گفت:

اون درخت رو میخوان قطع کنن….

و اون تصویر همچنان در ذهن من هست:

یک درخت سیب میان تلی از خاک…

 

 

درباره‌ی آبدارچي كاروان

من يك هيچ...و اين آغاز تناقض عاشقانه اي بود كه خدا مقرر كرد برايم.........

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

یک + چهارده =