فراتر از خبر
خانه | قاب دوست داشتنی | شاید دومین رنگ خدا …. !
شاید دومین رنگ خدا …. !

شاید دومین رنگ خدا …. !

همیشه یکی از دوست داشتنی تصاویری که تو زندگیمون هست ، چهره معلم های اول دبستانه! همیشه یه رنگ دیگه ای برامون داشتن….


 

327209_4Z7oO43f

جناب استاد بنی جانی ، معلم اول دبستان!

ایشون پایین دیکته هامون سه تا ستاره با رنگ های متفاوت می کشیدن!

اگه سه تا کامل بود که خب خیلی بود!

غیر از روزای اول ، در مابقی ایام سال آرزو به دلمون موند:|

بسیار بسیار ایام شیرینی بود.

من ته کلاس میشستم!

(آیکون از همون بچگی متواضع بودیم!)

کچل می کردیما: (

یه نکته دیگه این بود که مداد تراش نداشتیم!

اصلا مداد نداشتیم!

تو کلاس یه جایی بود که دو سری مداد بود

مدادای تیر و مدادای کلفت

بعد از تایید معلم میرفتیم یکی از اون تیزا رو بر می داشتیم!

بعد از نهار میخوابیدیم!

هعییی…

بدترین خاطرم هم اینه که

روز اول

که با مادرم و پدرم و برادرام اومدیم(هیئت همراه!)

مادرم زنگ اول تو حیات مدرسه موند

اما بعدش دیگه نبودن

و بسی متاثر گشتیم

ولی بروز ندادما!!

سر سنگین بودیم:دی

البته مواردی ژئوپولوتیکی هست که قبل ازدواج فاش نگوییم!

327209_TGb28xPP

استادی که در تصویرشون رو ملاحظه می کنین

جناب آقای فرید تائب هستن

استاد نقاشی بودن واقعا

بسیار هنرمند و دوست داشتنی

خیلی تشویق می کردن

و کارهای متنوعی می کردیم!

اون عکس روز غدیر که تو سایت گذاشته بودیم کار ایشون هست

متن رو هم استاد صالحی عزیز نگارش فرمودن

این دو عزیز معلم مشترک من و برادرم بودن

و بسیار لطف داشتند

و متاسفانه مدت مدیدی است بی خبریم…

عید غدیر

استاد فرید تائب

327209_GamHabHX

جناب آقای توحیدی عزیز

معلم راهنمای پایه اول دبستان

بسیار متواضع

ایشون بیشتر در جلسات خانواده صحبت می کردن

مدرسه ما جلسات مستمر برای خانواده ها داشت

علی الخصوص پیرامون رشد اخلاقی پدر و مادر

واقعا توجه می کردن و مطالبه نیز!

327209_HpgDd4t4

ایشون هم استاد عزیزمون ، جناب آقای علیزاده هستن

که ۵ سال مربی پرورشی بودن

ایشون شاید با بسیاری از مربی های پرورشی متفاوت بودن

بسیار رابطه قوی ای با بچه ها داشتن

یعنی واقعا یه پست باید بذارم و شرح بدم کارهای ایشون رو

چند وقت پیش عروسی یکی از هم دوره ای های دبستان زیارتشون کردیم

محاسنشون سفید شده بود…

 

منبع تصاویر: وبلاگ دبستان پیام غدیر

درباره‌ی آبدارچي كاروان

من يك هيچ...و اين آغاز تناقض عاشقانه اي بود كه خدا مقرر كرد برايم.........

۲ نظر

  1. طی یه حرکت خیلی تاریخی امسال قبل از تماس من به معلم کلاس اولم ایشون به من زنگزدن و من خجالت کشیدم در حد خییییییییلی خیییلی زیادی!
    ینی واقعا آب شدم از خجالت:(

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

ده − 5 =