فراتر از خبر
خانه | بافه هاي احساس | خدا را شکر ! همه چیز خوب است….
خدا را شکر ! همه چیز خوب است….

خدا را شکر ! همه چیز خوب است….

فقط …..

بازهم توفیق یاری گرم شد و مغناطیس صفا و صمیمیت آبادی، برای ساعاتی از شهر پر زرق و برگ فاصله ام داد تا مرا که عاشق دهاتی‌ها هستم حیاتی تازه بخشد و با انس و الفت مردمان سخت کوش روستا، قلب و دلم مصفا گردد … اگرچه طبق معمول، بهجت خاطرم خیلی زود به غمی جانکاه مبدل می گردد و مشاهده ی محرومیت‌ها و کاستی های این بخش های کم برخوردار از سرزمینم، روحم را آزرده خاطر می سازد به ویژه آنکه  اگر امکانات اولیه ی زیستن نظیر آب و برق  و راه هم وجود نداشته باشد یا اگر خانه ی بهداشتی یافت شود که حتی برای فرزند چند ماهه ای که تب کرده قطره ی استامینوفنی نداشته باشد… دیگر صدای خرد شدن قلبم را می توان شنید.
روستاهای زیادی را در مرز پر گهرمان با چشم غیر مسلح دیده و اقوام مختلف و مذاهب گوناگون و عشیره های متعدد این آب زلال و خاک مقدس را برای لحظاتی هر چند کوتاه، معرفت یافته ام آدمیانی را دیده ام، که خود را فراموش شده می پنداشتند … جوانانی را صحبت کرده ام که تمام وجودشان را یأس و نومیدی در برگرفته است … پیران و سالخوردگان را همیشه نگران فرزندانشان یافته ام و …
اما حضور این بارم در مناطق صعب العبور کوهستانی دزفول بسان فیلم بلند « روستا بینی» نماهایی متفاوت داشت. گرد و غبار این روزهای خوزستان، تمام مدارس را تعطیل کرده بود. اما قرار شد به اصرار مسئول مهندسی و بسیج سازندگی دزفول به مدرسه ای شبانه روزی در منطقه شهیون سری بزنیم. وارد دبیرستانی شدم که از عمرش ۵ سالی می گذشت از انصاف که نگذریم بسیار خوش ساخت بود از سالن چند منظوره تا خوابگاه و غذاخوری  و حیاط بزرگ مدرسه …اما دیری نپایید که این ظاهر و پوسته خود را کنار زد و ما را به لایه‌های درونی و باطن حقیقی نزدیک ساخت. وارد حیاط که شدم تعدادی از نوجوانان مشغول فوتبال بودند با توپ بسکتبال. البته توپ که چه عرض کنم بیشتر بسان « تیوب » شده بود آنقدر که بادش به هوا رفته بود. از بچه‌ها پرسیدم مگر توپ ندارید؟ و آنان هم که گویا دست رو دلشان گذاشته باشی گفتند: « خدارو شکر که همین را داریم »!!
من که سال‌ها در محضر تخت و نیمکت های پر خاطره ی مدارس، نامم معلم بود و معاشم در گرو علم آموزی به نوجوانان وطنم بود به فضای داخل خوابگاه‌ها رفتم تا با گپ و گفتی با دانش‌آموزان صمیمی این مدرسه روستایی، خود را دوباره پیدا کنم.
در برخی اتاق‌ها بچه‌ها حضور داشتند. با آنان وارد صحبت شدم و از مشکلاتشان در مدرسه پرسیدم اما هر چه اصرار می کردم
می گفتند: « خدا را شکر ! همه چیز خوب است »
به خودم گفتم اگر الان به مدرسه ای در یک کلانشهر وارد شده بودم قبل از اینکه من سؤالی بپرسم بچه‌ها با کلی ژست مطالبه گری  و با داد و بیداد، از میز تنیس روی میز که گوشه اش ترک برداشته ناله می کردند تا محل پارک دوچرخه‌ها که چرا مسقّف نیست؟!!
واقعیت اش پس از آنکه بچه های مدرسه، گله نکردند مجبور شدم چشم خود را بیشتر باز کرده و میدانی مشکلات را بررسی کنم. از خوابگاه شروع کردم. اگرچه تمیز و مرتب بود که علتش هم مدیریت خوب مسئولان مدرسه و واگذاری نظافت به خود دانش آموزان بود. اما واقعیت آنکه بسیاری از تخت‌ها نیاز به بازسازی داشت و از بسیاری از تشک‌ها، ابری باقی نمانده بود.
وارد آشپزخانه که شدم فهرست غذا چشم مرا خیره کرد  از نان و پنیر یا کره  مربای صبحانه و چند وعده ماکارونی ناهار که دایما تکرار می شد بگذریم نان و خرما  یا نان و حلوا شکری برای شام هم نوبری بود که نمی‌دانم چقدر نوجوان ۱۵، ۱۶ ساله دبیرستانی آن هم عشایر روستایی را می تواند سیر کند؟!!
باز هم گذشتم و شما هم بگذرید … اما آنچه بیش از همه قلبم را آزرد و جانم را غمگین نمود آن بود که از بچه‌ها سؤال کردم:
«مگر مدارس را امروز تعطیل نکرده اند؟! پس چرا مدرسه اید؟!» و آنان که گویا دلی پر درد داشتند هریک پاسخی دادند.
یکی گفت: « خانه هامان دور است  تا بریم برگردیم حداقل ۳، ۴ روزی طول می کشد …» دیگری گفت: « تازه اگر ماشین پیدا شود اینقدر زمان می برد و گرنه اصلا نمی توانیم به خانه برویم …» و … من که هنوز از چهره ی این نوجوانان پاک می دانستم حرف دلشان را برای حفظ عزت نفس و آبروداری نزده‌اند و علت العلل ماندنشان را از من پنهان داشته‌اند گفتم: «خب! کاری ندارد یکی دو روز از مدرسه اجازه بگیرید تا پدر و مادرتان را ببینید … آخر حیف است»
البته ای کاش این جملات را نمی گفتم و بیش از این رنجیده خاطرشان نمی کردم. جمع را سکوتی پر معنا فرا گرفت و هر کس به دیگری نگاه می‌کرد. فضا خیلی برایم سنگین بود لذا بهترین کار ممکن را در خداحافظی توأم با شوخی و خنده با بچه‌ها دیده و به همراه مدیر خوابگاه رفتم  و او که فهمیده بود هنوز من در پی پاسخ سؤالم می گردم گفت: « اگر این بچه‌ها علی رغم آن که عاشق پدر و مادرشان بوده و برخلاف آنکه دلتنگ خانواده هستند به خانه نرفته‌اند به این خاطر است که نمی توانند بروند چون پول کرایه رفت و برگشت را ندارند …» و من که خجالت زده و شرمسار بودم آنگاه دنیا بر سرم آوار شد. که این معلم عزیز که خود سا‌ل‌هاست در مناطق محروم  به خدمتی خالصانه اشتغال داشته بدون آنکه اضافه کاری دریافت کند یا پاداشی و حقوق ویژه ای داشته باشد، ادامه داد: «بچه هایی داریم که از ابتدای مهرماه که آمده‌اند تا اکنون که بهمن ماه هست یعنی ۵ ماه نتوانسته‌اند به دیدار والدین خود بروند و…» و باز این بنده ی حقیر بود که گویا از شرمندگی در حال فرو رفتن در زمین بود که اگر طاقت دارید برای آنکه اشک و گریه ام را با شما تقسیم کنم تا کمی آرام بگیرم ادامه دهم که مدیر خوابگاه در بهت و شگفتی ام، مرا خطاب کرد: خیلی از این بچه‌ها زندگی در مدرسه را اجبارا ترجیح می‌دهند و حاضرند فراق والدین؛ و پدر و مادر نیز هجران فرزندشان را تحمل کنند چرا که حداقل در مدرسه غذا برای خوردن دارند …» و من که دوباره یاد نان و خرما برای شام افتادم و نان و حلوا ارده و… چه کنم باز هم بگذریم.
 اما بیایید این گذشت نه برای « عبور کردن » و « بی خیال شدن » که برای «از خود گذشتگی» و «ایثار» باشد. گذشتن از مال و منال دنیا برای انفاق به مناطق محروم و ایثار و فداکاری برای هموطنانی که سوگند می خورم از ما، به امام و انقلاب و آقا، عاشق‌تر و وفادارترند… این را می گویم چون نه تنها این وفاداری را خودشان در زبان گفته و در رفتار انجام می دهند که سالهاست با این « مستمندان و زاغه نشینان و ولی نعمتان» مراوده دارم. هر چه می خواهم زبان به شکواییه بگشایند و مطالباتشان را پیگیری کنند.
می‌گویند « فدای نظام و رهبری … ما عاشق ولایت هستیم … فقط سلام ما را به آقا برسانید و بگویید ما همیشه پای این انقلاب هستیم و … »و یادش بخیر ۳۱ شهریور ماه ۷۹ دیدار جهادگران با امام عزیزمان که قرار شد بنده به نمایندگی از خیل عظیم جهادگران، دقایقی در محضر نورانی ولایت صحبت کنم که این‌گونه آغاز کردم: « آقا جان سلام! جسارت نباشد؛ این سلام، سلام بنده به حضرتعالی نبود. این سلام را به نیابت از هزاران هزار روستایی ای دادم که به هر آبادی رفتم به من گفتند هر وقت آقا را دیدی به جای ما سلامی به محضر رهبر نثار کن … آقا جان ! بلند‌تر  می گویم: سلام … » و تمام جهادگران که یاد قول هایی شبیه  قول من به اهالی بودند هم با لبانشان به آقا سلام می‌دادند و با چشم هایشان می گریستند …. امید که روزی،  روستای محرومی برای گروه های جهادی باقی نماند …  اللهم عجل لولیک الفرج
.
.
منبع: رجا نیوز

درباره‌ی آبدارچي كاروان

من يك هيچ...و اين آغاز تناقض عاشقانه اي بود كه خدا مقرر كرد برايم.........

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

18 − 2 =